جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

وقتی گوشهامون رو بستیم

    ملانصرالدین از معلم مکتب خانه طلب داشت. از دور داشت معلم رو می پایید. حوصله اش سر رفت به نزدیک کلاس رفت و به معلم گفت بیا طلب من رو بده. معلم گفت: بگذار کلاس تمام شه بعدبا هم بریم منزل طلبت رو میدم. ملا نصرالدین گفت: تو که اینجا کاری نداری. برو پول من رو بیاور من به جای تو ریشم رو می جنبونم...

    یک بیماری جامعه رو گرفته. مثلا داریم با هم حرف می زنیم. موقعی که طرفمون حرف می زنه گوشامون بسته است داریم به حرفای بعدی مون فکر می کنیم و فقط حس می کنیم مخاطب مون داره دهانش رو می جنبونه. به محض توقف دهان شخص مزبور٫ مسلسل وار شروع به صحبت میکنیم و همین عکس العمل رو هم از فرد مخاطب می گیریم.

    اون وقته که گفتگو تبدیل به بحث می شه بحث به جدل کشیده می شه و آخرش درگیری فیزیکی پیش میاد.

    مهم نیست مقصر کیه. مهم اینه که آداب٬ سنت٬ فرهنگ٬ محیط زیست و خلاصه هر چه داشتیم رو به انحطاط  میره.

    مقصر هم کسی نیست جز تک تک افراد جامعه...


    این مطلب تا کنون 23 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ شنبه 10 دي 1390
    منبع
    برچسب ها : معلم ,
    وقتی گوشهامون رو بستیم

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز سه شنبه 5 ارديبهشت 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر